
| دود مي خيزد | |||
|
دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر. بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگي در اين سامان نديد. از درون دل به تصوير اميد. |
شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
در بلندي ها ما
دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت

** روبان را باز كنيد و سر جعبه را بگشاييد:
** اين جعبه پر از عشق
** شادي
** درد
** و معجزه است
** تمام اينها چشم روشني انسان شدن ماست،
** اينها همان زندگي است...
ما به هم محتاجيم ، ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب ، مثل گندم به زمين ، مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
مثل ما به آدمها ، مثل ماهي ها به آب ، مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجيم
دستامون از هم اگه دور بمونه ، شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي ، خورشيد مقوايي سر مي زنه
به عذاي دوري دستهاي ما ، کوچه ها ساکت و بي صدا مي شوند
بوي رخوت همه جا رو مي گيره ، همه درها به غربت وا مي شوند
جاده ها که به خورشيد مي رسند مثل تاريکي بي انتها مي شوند
ما به هم محتاجيم