عکس
ادامه مطلب
متن
شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
در بلندي ها ما
دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت

** روبان را باز كنيد و سر جعبه را بگشاييد:
** اين جعبه پر از عشق
** شادي
** درد
** و معجزه است
** تمام اينها چشم روشني انسان شدن ماست،
** اينها همان زندگي است...
ما به هم محتاجيم ، ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب ، مثل گندم به زمين ، مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
مثل ما به آدمها ، مثل ماهي ها به آب ، مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجيم
دستامون از هم اگه دور بمونه ، شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي ، خورشيد مقوايي سر مي زنه
به عذاي دوري دستهاي ما ، کوچه ها ساکت و بي صدا مي شوند
بوي رخوت همه جا رو مي گيره ، همه درها به غربت وا مي شوند
جاده ها که به خورشيد مي رسند مثل تاريکي بي انتها مي شوند
ما به هم محتاجيم