سهراب سپهری
شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
در بلندي ها ما
دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:50  توسط فرهاد خان
|
